ورود به همسریابی آغاز نو

رمز عبور را فراموش کرده ام
تصویر پروفایل فرهاد
فرهاد
46 ساله از تهران
تصویر پروفایل نگار
نگار
39 ساله از کرمان
تصویر پروفایل سهراب
سهراب
45 ساله از اهواز
تصویر پروفایل هومن
هومن
34 ساله از تهران
تصویر پروفایل نازی
نازی
29 ساله از تهران
تصویر پروفایل سهند
سهند
38 ساله از تهران
تصویر پروفایل المیرا
المیرا
27 ساله از کرمان
تصویر پروفایل شیدا
شیدا
35 ساله از تهران
تصویر پروفایل سام
سام
40 ساله از قم
تصویر پروفایل ساناز
ساناز
18 ساله از بندر عباس
تصویر پروفایل بی نام
بی نام
37 ساله از اهواز
تصویر پروفایل بی نام
بی نام
38 ساله از تهران

بهترین دفتر ازدواج موقت کدام است؟

دفتر ازدواج موقت در شیراز ممنوع! گفت دفتر ازدواج موقت در شیراز برای آدم های ضعیف است! گفت با دفتر ازدواج موقت در شیراز دردی دوا نمی شود!

بهترین دفتر ازدواج موقت کدام است؟ - دفتر ازدواج موقت


بهترین دفتر ازدواج موقت

دفتر ازدواج موقت در قم را باز کردم

پشت سینا شروع به حرکت کردم، در دفتر ازدواج موقت را باز کرد و کمکم کرد تا داخل دفتر ازدواج موقت بشینم، داخل دفتر ازدواج موقت نشستم و سرم را به صندلی تکیه دادم. دفتر ازدواج موقت شروع به حرکت کرد. سکوت سختی در دفتر ازدواج موقت در قم حکم فرما بود، سینا این سکوت را شکست: دفتر ازدواج موقت در قمت رو گذاشتم دفتر ازدواج موقت در اصفهان، سوئیچشم تو کنسول می تونی برداری. کنسول وسط دفتر ازدواج موقت در قم را باز کردم و سوئیچم را برداشتم تا آخر دیگر هیچ صحبتی بینمان رد و بدل نشد، بی هیچ حرفی مرا گذاشت و رفت. دوباره من ماندم و یک دنیا تنهایی که شکایتی از آن نداشتم فقط از تنهایی خسته بودم به اندازه یک دنیا.... یک کهکشان...اما دوست..؟ با به یاد آوردن کلمه دوست پوزخندی روی لبم نشست. نیلوفر هم کسی بود که نقاب دوست را بر چهره داشت... نقاب از چهره آدم ها نمی افتد، هر روز یک نقاب دیگر برای یک نفر دیگر... هر روز دفتر ازدواج موقت در تهران درسی جدید را از کتاب خود برایم می گشود و آموزش می داد! این بار یاد داد که اعتماد ممنوع!

دفتر ازدواج موقت در شیراز ممنوع!

اولین بار که کتابش را باز کرد، همان صفحه اول گفت دفتر ازدواج موقت در شیراز ممنوع! گفت دفتر ازدواج موقت در شیراز برای آدم های ضعیف است! گفت با دفتر ازدواج موقت در شیراز دردی دوا نمی شود! من هم یاد گرفتم همان روز اول! خیلی وقت است که حتی بغض هم گلویم را نمی گیرد، حتی نم اشک چشم هایم را تر نمی کند! در درس دومش یاد داد که مهربان نباش آخرش همه، مهربانیت را به پای حماقتت می گذارند! یاد داد که هیچ آدمی صاف و صادق نیست! درس های دفتر ازدواج موقت در تهران تمامی ندارند، نمی توانم تک، تک آن ها را نام ببرم، آن قدر زیاد است که سرم را به پنجره تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم، هوا کم، کم داشت رو به سردی می رفت. ابرها تاریک بودند خانه ام زیر بار این سکوت لعنتی داشت له می شد، ماگ قهوه را برداشتم و نزدیک دهانم بردم. یک جرعه نوشیدم، کمی مزه، مزه اش کردم. تلخ بود مانند زهر، طعمی که دفتر ازدواج موقت در تهران برای من داشت. آسمان غرید و باران شروع به باریدن کرد. باید دفتر ازدواج موقت در قم را از دفتر ازدواج موقت در اصفهان بیرون می آوردم، از روی زمین برخاستم و به سمت اتاقم رفتم. به صورتم که مانند یک روح سفید شده بود، نگریستم. رژلب را برداشتم و کمی رنگ به لبم دادم. به سمت کمدم رفتم و بارانی مشکی ام را برداشتم. بعد از این که آماده شدم به آژانس زنگ زدم تا بیاید. بیرون رفتم و منتظر آژانس ماندم. زیر سایبون پناه گرفتم تا باران خیسم نکند، حوصله سرما خوردگی نداشتم، حوصله نداشتم که خودم از خودم مراقبت کنم.

به سمت در دفتر ازدواج موقت در غرب تهران حرکت کردم

نیشخندی به خودم حواله می کنم. من یک دختر بیست ساله توانستم خودم را بالا بکشم و مانع سقوطم در گرداب شوم. یک دختر بیست ساله مگر چقدر توان برای جنگ دارد؟ چقدر می تواند با زندگی بجنگد تا نبازد و از صفحه روزگار خط نخورد. با صدای بوق به خودم آمدم، به سمت در دفتر ازدواج موقت در غرب تهران حرکت کردم و پشت نشستم. _مقصدتون؟ مقصد را به مرد گفتم و مرد هم راه افتاد، به عابرهایی نگریستم که هر کدام جایی پناه گرفته اند تا خیس نشوند. دفتر ازدواج موقت در غرب تهران پشت چرا قرمز ایستاد. به دختر کوچک نازی که زیر باران مانده و گل می فروشد چشم دوختم. آه که هیچ عدلی در این کره خاکی وجود ندارد. شیشه را پایین کشیدم و دخترک را صدا زدم. به سمت دفتر ازدواج موقت در غرب تهران آمد، از سرما دندان هایش روی هم می خورد. بغض چشم هایش خراب شد روی سرم و بغض شد در گلویم. پول را از کیف پولم بیرون آوردم و به او می دادم. چراغ سبز شد و دختر کوچک با چشم هایش از من تشکر کرد. دفتر ازدواج موقت در غرب تهران دور شد، پس کو آن عدالت؟ دفتر ازدواج موقت در تبریز روبروی دفتر ازدواج موقت در تبریز بزرگ بتن آراد ایستاد.

آسوده از دفتر ازدواج موقت در تبریز پیاده شدم

داخل آژانس نشستم و بیرون را با چشم هایم گشتم تا با باراد مواجه نشوم، بعد از آن که فهمیدم بارادی درکار نیست، آسوده از دفتر ازدواج موقت در تبریز پیاده شدم و به سمت در ورودی دفتر ازدواج موقت در شرق تهران حرکت کردم. از آن روز دوهفته گذشته بود و باراد هیچ واکنشی نشان نداده بود، عصبی نشده بود و مانند هر بار تهدیدی نمی کرد و این برایم عجیب بود حتی زنگ هم نزده بود. جلوی در ورودی دفتر ازدواج موقت در شرق تهران مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم و با قدم هایی محکم تر و با غرور وارده دفتر ازدواج موقت در شرق تهران شدم. بعضی از افراد دفتر ازدواج موقت در شرق تهران مرا می شناختند اما نمی دانم به چه عنوان!

هر بار که به دفتر ازدواج موقت در اصفهان می آیم، با هزاران چشم غره و با نگاهی مملوء از نفرت دختران مواجه می شوم. به سمت آسانسور رفتم تا به پارکینگ بروم، دکمه آسانسور را فشردم و منتظر ایستادم، سرم را به زیر انداختم و با پایم روی زمین دایره کشیدم، دستی روی شانه ام نشست. سرم را بلند کردم و چشم های براق پروا را در مقابل خود یافتم. _کجا؟ گلویم را صاف کردم و دست هایم را روی سینه ام گره زدم: _می رم دفتر ازدواج موقت در تبریز رو بردارم! پروا یکی از ابروهایش را بالا برد و زهرخندی هم به آن اضافه کرد: _پس بهتره به بالا ترین، سرعت ممکن این کار رو انجام بدی چون اگر ببینتت خون به پا می شه. سری از تاسف تکان دادم و جوابی به او ندادم.

مطالب مشابه